تبلیغات |
یکشنبه 25 دی 1390 :: نویسنده : خودم
اگر می بینی عاشق تو هستم ، دیوانه تو هستم ، و تمام فکر و زندگی من تو شده ای به خدا بدان که این دست خودم نیست! ![]() اگر میبینی چشمانم در بیشتر لحظه ها خیس است و دستانم سرد است و اگر میبینی همه لحظه های دور از تو بودن اینهمه سخت و پر از غم و غصه است بدان که این دست خودم نیست! دست خودم نیست که همه لحظه ها تو را در جلو چشمانم میبینم و به یاد تو می باشم. دست خودم نیست که دوست دارم همیشه در کنارت باشم ، دستانت را بگیرم ، بر لبانت بوسه بزنم و تو را در آغوش خودم بگیرم! به خدا دست خودم نیست که هر شب به آسمان نگاه می اندازم و ستاره ای درخشان را میبینم و به یاد تو می افتم! دست خودم نیست که هر سحرگاه به انتظارت مینشینم تا در آسمان دلم طلوعی دوباره داشته باشی نوع مطلب : دلنوشته ها، برچسب ها :
سه شنبه 20 دی 1390 :: نویسنده : خودم
ای خدا غصه نخور از تو فراری نشدم ![]() بعد از آن حادثه در كفر تو جاری نشدم! با وجودی كه به حكم تو دلم زخمی شد شاكی از این كه مرا دوست نداری نشدم! ابر را چوب همین سادگی اش ویران كرد من كه ویران تر از این ابر بهاری نشدم! قسمتم بود اگر رفت و مرا تنها كرد بعد از او غرق شكایت ز تو آری نشدم! ای خدا غصه نخور! باز همین می مانم! من زمین خورده این ضربه ی كاری نشدم! هر كه می خواست مرا از تو جدا سازد دید هر چه كردی تو به من از تو فراری نشدم! نوع مطلب : دلنوشته ها، برچسب ها :
سه شنبه 20 دی 1390 :: نویسنده : خودم
![]() خداوندا پریشانم چه می خواهی تو ازجانم مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی خداواندا اگر روزی زعرش خود به زیر ایی لباس فقر بپوشی غرورت رابرای تکه نانی به زیر پای نامردان بیاندازی و شب آهسته و خسته تهی دست و زبان بسته به سوی خانه باز آیی ![]() زمین و آسمان را کفر می گویی نمی گوی خداوندا اگر در روز گرما خیز تابستان تنت بر سایه ی دیوار بگشایی لبت برکاسه ی مسی قیر اندود بگذاری و قدری آن طرف تر عمارتهای مرمرین بینی و اعصابت برای سکه ای این سو آن سو در روان باشد زمین و آسمان را کفر می گویی نمی گویی خداوندا اگر روزی بشر گردی زحال بندگانت با خبر کردی پشیمان می شوی از قصه خلقت ، از این بودن از این بدعت خداوندا تو مسئولی خداوندا تو می دانی که انسان بودن و ماندن ![]() در این دنیا چه دشوار است چه رنجی می کشد انکس که انسان است و از احساس سرشار است ![]() نوع مطلب : دلنوشته ها، برچسب ها :
سه شنبه 20 دی 1390 :: نویسنده : خودم
من از اون آسمون آبی میخوام ![]() من از اون شب های مهتابی میخوام دلم از خاطره های بد جدا من از اون وقتهایه بیتابی میخوام من میخوام یه دسته گل به آب بدم آرزو هامو به یک حباب بدم سیبی از شاخه ی حسرت بچینم بندازم رو آسمونو تاب بدم گل ایون بهاره دل من یه بیابون لاله زاره دل من من از اون آسمون آبی میخوام من از اون شب های مهتابی میخوام دلم از خاطره های بد جدا من از اون وقتهایه بیتابی میخوام مثه یه دسته گل اقاقیا دلم آواز میکنه بیا بیا تو میری پشت علف ها گم میشی من میمونم و گل اقاقیا گل ایون بهاره دل من یه بیابون لاله زاره دل من گل ایون بهاره دل من یه بیابون لاله زاره دل من نوع مطلب : برچسب ها :
سه شنبه 20 دی 1390 :: نویسنده : خودم
![]() ![]() همه ی مداد رنگی ها مشغول بودند... به جز مداد سفید... هیچ کسی به اوکار نمی داد... همه می گفتند:{تو به هیچ دردی نمی خوری}... یک شب که مداد رنگی ها توی سیاهی کاغذ گم شده بودند... مداد سفید تا صبح کار کرد... ماه کشید...مهتاب کشید...و آنقدر ستاره کشید که کوچک وکوچک و کوچک تر شد... صبح توی جعبه ی مداد رنگی...جای خالی او...با هیچ رنگی پر نشد.
نوع مطلب : دلنوشته ها، برچسب ها :
یکشنبه 3 مهر 1390 :: نویسنده : خودم
گفتی اهل آسمونی ولی من اهل زمینم..
گفتی فاصله زیاده بین تو تا سرزمینم گفتی قلب عاشق من مث انگشتر شانس.. گفتی از وقتی رسیدی اومدی شدی نگینم ![]() من دیوونه اسیرت شدم و تو هم نوشتی.. بر سر عهدم می مونم تا همیشه نازنینم حالا میگذره از اون روز جای ما انگار عوض شد.. تو یه جور دیگه هستی ولی من بازم همینم تو توی چشات چی داری كه حالا من آرزومه.. واسه یه لحظه حتی بیام و پیشت بشینم گل سرخ دم دستت دریغ از یه شاخه چیدن.. من باید از دور بیامو واسه ی تو گل بچینم من به اون نقطه رسیدم كه اگه حتی نباشی.. همیشه بودی و هستی انتخاب اخرینم انگار از دست من و دل باز تو رنجیدی عزیزم.. حاضرم بمیرم اما اخمای تو رو نبینم نوع مطلب : شعر، برچسب ها :
جمعه 25 شهریور 1390 :: نویسنده : خودم
آسون وداع کردم باهات با اینکه میمیردم برات کاشکی نمیزاشتم بری کاشکی میوفتادم ب پات خواسم بگم ترکم نکن.پیشم بمون آی نازنین شرح پریشونیمو تووو چشمای بارونیم ببین هرشب با کلی اشتیاق زل میزدم ب آسمون فرصت نمونده واسه ای ابراز احساس جنون رفتی و من تنهااااااااااااااااااااااااااااااااااااااشدم با این غم نااااااااااااااااااااااااااااااااااامهربون هرجا پی ات گشتم ولی هیچ جا نبوداز تونشون دل خوش بودم ب این توهم گاهی کنار پنجره ماه تماشا میکنی با کوله باری خاطره
نوع مطلب : شعر، برچسب ها :
چهارشنبه 29 تیر 1390 :: نویسنده : خودم
تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم
تو را به خاطر عطر نان گرم برای برفی که اب می شود دوست می دارم تو را برای دوست داشتن دوست می دارم تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت لبخندی که مهو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می دارم تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم برای پشت کردن به ارزوهای مهال به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می دارم تو را برای دوست داشتن دوست می دارم تو را به خاطردود لاله های وحشی به خاطر گونه ی زرین افتاب گردان برای سرخی لاله ها دوست می دارم تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم تو برای لبخند تلخ لحظه ها پرواز شیرین خا طره ها دوست می دارم تورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های اسمان دوست می دارم تو را به اندازه خودت ، اندازه ان قلب پاکت دوست می دارم تو را برای دوست داشتن دوست می دارم تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام ...دوست می دارم تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام ...دوست می دارم برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود و برای نخستین گناه تو را به خاطر دوست داشتن...دوست می دارم تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم...دوست می دارم نوع مطلب : شعر، جملات عاشقانه، برچسب ها :
جمعه 24 تیر 1390 :: نویسنده : خودم
خدایا سرده این پایین
از اون بالا اگه میشه نگام كن یه كاری كن اگه میشه ... فقط گاهی خودت قلبمو پاك كن ![]() خدایا سرده این دستام از اون بالا خودت ببین میلرزه مگه حتی همه دنیا به این دوری به این سردی می ارزه تمومش كن دیگه بسه از زندگی خسته شدم یه زخمی دارم از دردش می سوزمو میخوام میخوام بمیرم خدایا من دارم میام یكم با من مدارا كن شنیدم گرمه آغوشت اگه میشه منم یه گوشه جا كن نوع مطلب : دلنوشته ها، برای خودم، برچسب ها :
پنجشنبه 23 تیر 1390 :: نویسنده : خودم
هیچکی از رفتن من غصه نخورد
هیچکی با موندن من شاد نشد وقتی رفتم کسی قلبش نگرفت بغض هیچ آدمی فریاد نشد وقتی رفتم کسی غصش نگرفت وقتی رفتم کسی بدرقم نکرد دل من میخواست تلافی بکنه پس چشه هیچ کسی عاشقم نکردوقتی رفتم نه که بارون نگرفت هوا صاف و خیلی هم آفتابی بود اگه شب میرفتم و خورشید نبود آسمون خوب میدونم مهتابی بود دم رفتن کسی گفت سفر بخیر که واسم غریب و نا شناخته بود اما اون وقتی رسید که قلب من همه آرزوهاشو باخته بود چهره هیچ کسی پژمرده نبود گلا اما همه پژمرده بودن کسائیکه واسشون مهم بودم همه شاید یه جوری مرده بودن وقتی رفتم کسی غصش نگرفت وقتی رفتم کسی بدرقم نکرد دل من میخواست تلافی بکنه پس چشه هیچ کسی عاشقم نکرد نوع مطلب : برچسب ها :
جمعه 17 تیر 1390 :: نویسنده : خودم
![]() شاید چیزی نگفتن بهتر باشه چه میشود کرد لابد تنهایی حکمت داره یا خیلی چیزای دیگه که جور نمیشه حالا واسه ما که اصیا پیش نیمده ولی خوب... شاید باید صبر کرد نوع مطلب : جملات عاشقانه، برای خودم، برچسب ها :
چهارشنبه 15 تیر 1390 :: نویسنده : خودم
چهارشنبه 15 تیر 1390 :: نویسنده : خودم
آموخته ام که سکوت تنها درسی است که ما خیلی دیر یاد میگیریم
آموخته ام که این ترس از مشکلات است که انسانها را میکشد نه خود مشکلات آموخته ام که نمیتوان یکبار همه چیز را تغییر داد آموخته ام که آرامش نعمت بزرگی است اگر قدر بدانیم آموخته ام که در همه لحظات و در هر شرایطی به خدا ایمان داشته باشیم آموخته ام که گاهی کوچکترها بهتر از بزرگترها می دانند آموخته ام که خدا همیشه همراه من است آموخته ام که اگر راجع به چیزی ندانم با شهامت بگویم نمیدانم آموخته ام که اگر به آنچه خواسته ام نرسیدم یعنی خداوند بهتر ازآن را برایم فراهم کرده است آموخته ام که وقتی ناامید می شوم خداوند با تمام عظمتش ناراحت می شود و عاشقانه انتظار میکشد که بار دیگر به رحمت او امیدوار باشم آموخته ام که قبل از رسیدن به هدفی باید ظرفیت و فرهنگ آن را در خود پرورش دهم آموخته ام که اولین شرط رسیدن به هدف علاقه است نوع مطلب : برای خودم، برچسب ها :
چهارشنبه 8 تیر 1390 :: نویسنده : خودم
تو آسمون زندگیم ستاره بوده بی شمار اما شبای بی کسی یکی نمونده موندگار یکی نمونده از هزار ستاره های گمشده هر شب من هزار هزار ![]() اما همیشگی تویی ستاره ی دنباله دار یکی نمونده از هزار ای آخرین ، تنهاترین آواره ی عاشق هر شب عمرم همراه با من ستاره ی عاشق ای تو آشنای ناشناسم ای مرهم دست تو لباسم دیوار شبم شکسته از تو از ظلمت شب نمی هراسم انگار که زاده شده با من عشقی که من از تو می شناسم ای آخرین ، تنهاترین آواره ی عاشق هر شب عمرم همراه با من ستاره ی عاشق تو بودی و هستی هنوز سهم من از این روزگار با شب من فقط تویی ستاره ی دنباله دار با شب من فقط تویی.. نوع مطلب : شعر، برچسب ها :
شنبه 4 تیر 1390 :: نویسنده : خودم
حس خوبه با تو بودن دیگه با من آشنا نیست ![]() شعر خوبه از تو گفتن دیگه سوغاتی من نیست من همونم که یه روزی واسه چشمات خونه ساختم واسه بوسیدن دستات همه زندگیمو باختم توی رودخونه قلبت قایق من رفتنی بود من از اول میدونستم قایقم شکستنی بود واسه قلب صدتا عاشق، زیر پنجرت میخوندم توی هر شهری که بودی من مسافرت میموندم اگه بارونی نباشه واسه ریشه درختم تو نیاز تو میموندم تا بباری روی بختم توی رودخونه قلبت قایق من رفتنی بود من از اول میدونستم قایقم شکستنی بود قامت خوب و قشنگت شده درمونه تن من سفرت بی انتها بود واسه قصه شب من چیز تازه ای ندارم که به پای تو بریزم دست خوبه مهربونی یاورت باشه عزیزم نوع مطلب : شعر، برچسب ها :
شنبه 4 تیر 1390 :: نویسنده : خودم
اگه تا روز قیامت
داشتنت نباشه قسمت چشم به راه تو میمونم با دلی پر از صداقت اگه با اشكای گرمم دل سنگ برام بسوزه اگه جسم من بپوسه بعد دنِای دو روزه اگه نقش قصه هاشی مه روی قله ها شی بری و از من جدا شی اگه باشی یا نباشی من فقط عاشقت هستم من همین یه قلب خسته ام این تویی كه میپرستم سر سپرده تو هستم اگه جای تو به این دل همه دنیا رو ببخشن میگذرم از هر چه دارم اگه باشی عاشق من اگه زنجیره به پاهام اگه قفل و اگه صد بند میرسم هر جا كه هستی به تووعشق تو سوگند اگه باشی تاجی بر سر یا كه از ذره ای كمتر دل من داغ تو داره تا ابد تا روز اخر من فقط عاشقت هستم من همین یه قلب خسته ام این تویی كه میپرستم سر سپرده تو هستم اگه با یك قلب تبدار بشم از عشق تو بیمار یا وجود عاشقم رو ببرم تا چوبه دار اگه زندگیم فنا شه طعمه خشم خدا شه یا كه در حسرت عشقت روحم از بدن جداشه اگه قلبمو شكستی رفتی و از من گسستی مهربون یا خودپرستی هر چه هستی هر كه هستی من فقط عاشقت هستم من همین یه قلب خسته ام این تویی كه میپرستم تو بتی من بت پرستم نوع مطلب : شعر، برچسب ها :
جمعه 3 تیر 1390 :: نویسنده : خودم
![]() تو که هیچی نمیدونی از منو از سرنوشتم میدونم اصلاً نخوندی نامه هایی که نوشتم ادامه مطلب نوع مطلب : دلنوشته ها، شعر، برچسب ها :
پنجشنبه 2 تیر 1390 :: نویسنده : خودم
چهارشنبه 11 خرداد 1390 :: نویسنده : خودم
با تو شعرام همگی رنگ بهاره با تو هیچ چیزی دلم كم نمیاره وقتی نیستی همه چی تیره و تاره كاش ببخشی تو خطاهامو دوباره ای خدای مهربون دلم گرفته از این ابر نیمه جون دلم گرفته از زمین و آسمون دلم گرفته آخه اشكامو ببین دلم گرفته تو خطاهامو نبین دلم گرفته تو ببخش فقط همین دلم گرفته ![]() كاش بودی تا دلم تنها نبود تا اسیر غصه فردا نبود كاش بودی تا برای قلب من زندگی اینگونه بی معنا نبود كاش بودی تا لبان سرد من قصه گوی غصه و غم ها نبود كاش بودی تا نگاه خسته ام اینچنین پر سوز و سرمانبود كاش بودی تا زمستان دلم بی خبر از موج و از دریانبود كاش بودی تا نگاه خسته ام اینچنین غمناك و ناراحت نبود كاش می شد قلب ، وسعت می گرفت پروانه عشق با شمع الفت میگرفت كاش می شد در پس احساسات خنده ها از اشك سبقت می گرفت نوع مطلب : شعر، جملات عاشقانه، برچسب ها :
یکشنبه 1 خرداد 1390 :: نویسنده : خودم
دستانی که کمک می کنند پاکتر از دستهایی هستند که رو به آسمان دعا می کنند.
خداوندا دستهایم خالی است ودلم غرق در آرزوها -یا به قدرت بیکرانت دستانم را توانا گردان یا دلم را ازآرزوهای دست نیافتنی خالی کن همواره بیاد داشته باشید آخرین کلید باقیمانده، شاید بازگشاینده قفل در باشد. وقتی زندگی چیز زیادی به شما نمی دهد، بخاطر این است که شما چیز زیادی از آن نخواسته اید . نوع مطلب : برای خودم، برچسب ها :
یکشنبه 1 خرداد 1390 :: نویسنده : خودم
یکشنبه 1 خرداد 1390 :: نویسنده : خودم
از جدا شدن نوشتی رو تن زخمی هر برگ گریه کردم و نوشتم نازنیم یا تو یا مرگ به تو گفتم باورم کن میون این همه دیوار تو با خنده ای نوشتی همقفس خدانگهدار بنویس مهلت موندن یه نفس بود سهم من از همه دنیایه قفس بود بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم سر رو شونه هات نذاشتم مث دستات سرد سردم من که تو بن بست غربت زخمی از آوار پاییز فکر چشمای تو بودم با دلی از گریه لبریز شب عاشقونه ی من که حروم شد مهلت بودن با تو که تموم شد ندونستم باید از تو می گذشتم وقتی از غربت چشمات می نوشتم بنویس مهلت موندن یه نفس بود سهم من از همه دنیا یه قفس بود بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم سر رو شونه هات نذاشتم مث دستات سرد سردم نوع مطلب : برچسب ها :
پنجشنبه 29 اردیبهشت 1390 :: نویسنده : خودم
پنجشنبه 29 اردیبهشت 1390 :: نویسنده : خودم
شـوق پـرکـشیـدن است در سرم قـبول کـن دلشکـستهام اگـر نـمیپـرم قــبول کـن ایـن کـه دور دور بـاشم از تـو و نبـینـمت جـا نـمیشود بـه حجـم بـاورم، قـبـول کـن گـاه، پـر زدن در آسمان شعـرهـات را از من، از مـنی کـه یـک کبـوتـرم قبـول کـن در اتـاق رازهـای تـو سرک نـمیکـشم بیــش از آنـچه خـواستی نـمیپـرم، قـبول کن قـدر یـک قـفس که خلوتـت به هم نـمیخورد گــاه نامه میبـرم میآورم، قــبـول کــن گفتهای که عشق ما جداست، شعرمان جدا بـیتـو من نه عاشقم، نه شاعـرم، قبول کن آب … وقـتی آب ایـن قدر گـذشته از سـرم مـن نمیتـوانـم از تـو بـگذرم، قـبول کن نوع مطلب : شعر، برچسب ها :
چهارشنبه 28 اردیبهشت 1390 :: نویسنده : خودم
|
||